ارنگه زیبا . . .
سلام عشق مامانا
خوبی جوجوم؟
من تنبلی نمیکنم که وبلاگ تو دیر به دیر آپ میکنما ,شما خیلی شیطون شدی و به من وقت نمیدی.
روز پنجشنبه من به بابایا گفتم که جمعه سر کار نره و باهم بریم ارنگه.
چون الان اونجا واقعا سرسبز و زیباست.
عشقم در حال سرسره سواری

اینجا هم بعد از چیدن توت در حال بر گشت به خانه

امیرم در لا به لای آلبالوها

این هم کوچه باغیه که به خونه ی بابا اکبر میرسه و واقعا زیباست ,یه کم که جلوتر میریم درختهای آلبالو و گوجه سبز از دو طرف به هم ریسدن.

نزدیک خونه بابا اکبر یه خانواده افغانی زندگی میکنن که خیلی بچه دارن.تو خونشون خروس و مرغ دارن که شما همش دوست داری برای پیششون ولی خیلی هم از مرغ و خروس میترسی و فقط بغل بابایا میمونی.این سری که با هم رفتیم یکی از بچه ها گفت که جوجه اردک گرفتم و رفت برات آورد و شما همش ازشون فرار میکردی.


بابایا جوجه ها رو یواش یواش نزدیک شما میکرد

اینا هم کوچکترین بچه هاشون که با التماس من باهات عکس گرفتن

عشق من,
دوست دارم جیگرم.


ارنگه زیبا . . .
